میگه ,قبلش ,انگار ,خیلی ,میکنم ,میگم ,میکنه میگه ,برای خودم ,جمعه پاییزی

برعکس روز قبلش...که سر از هر جاییی در میاوردی از جو بدش سرگیجه میگرفتی؛دیروز اما روز خوبی بود!

شاید بشه گفت جمعه پاییزی خوبی بود....

انگار نه انگار شب قبلش و چند روز قبلش زمین و زمان رو آب گرفته بود از شدت بارش بارون....

روز آفتابی خوبی بود...انرژیم بر خلاف هر روز سه برابر بود..نمیدونم چرا!!! البته تا یه تایمی اینجور بودم...شب دوباره از سر پنچر شده بودم...انگار نه انگار...!

با اون وضعیت جذاب آسمون قرار عکاسی و دَدَر دو تایی رو فیکس کردم..و دو تایی با دوربینامون زدیم به دریا!

دلم براش تنگ شده بود...واسه دو تایی گشتنامون...از وقتی سر از کار در اوردم ندیدمش!! و فقط تو دنیای مجازی هر روز فحش بود که نثار هم میکردیم و بهتره بگم نثار من میکرد!!!

آسمون و دریا و نور روز و آرامش و همه و همه فوق العاده بود؛هوای خنک با آفتاب پاییزی...

فکر میکنم بهتر از این نمیتونست بشه...خستگی کلی روز و انرژی های تحلیل رفته...موقع برگشت اثری از هیچ کدومش نبود...!

+با وجود  دیدن یه سری چیزا یا گوشه کوچیکی از زندگی چند نفر از ادمای خدا؛دیگه چند تا مشکلی که تو زندگی همه به نسبت هست و چیز خیلی عادیه رو برای خودم بزرگ نمیکنم و خودم تو غصه اش خفه نمیکنم...ناراحتیامو دارم ولی سعی میکنم تو حالم نمونه....از هر طرف که نگاه میکنم من یه ادم خوشبختم...چون چیزای عادی که لازمه یه زندگی خوب هست رو دارم...و مهم تر از همه خانواده ای که جونشون برام میره؛پس چی میتونه بالا تر از این باشه....!

از وقتی درد و دلاشون از اون روز گوش دادم...خالم تا چند روز بد بود...وقتی برگشتم خونه رو به مامان میگم من خیلی خوشبختم و بغلش میکنم!!!با شوک نگام میکنه!!! میگه خوبی؟

میگم اره..

میگه دلیل این حرفت چیه؟

بهش میگم خیلی چیزا دیدم که تا بحال ندیده بودم از نزدیک....:(

بهم میگه خوب من که همیشه گفتم ولی تو غر میزدی!!!

گفتم حق با من بود...چون هیچ وقت انقدر تو جو اجتماع و بین ادما نبودم که بخوام درکش کنم!!!

میگه با اون حصاری که دور خودت کشیده بودی و هنوزم تا یه جایی داریشون نبایدم  درکشون میکردی!!

+امسال تو روز خاص محرم..اسم هر کسی که باید اومد جلو چشمام تا براش دعا کنم...ولی اسم خودم نه!! و این عجیب بود برای خودم...چون همیشه اول از خودم شروع میکردم بعد بقیه...!!!

+نگاهم میکنه میگه خیلی بزرگ شدی؛میگم من که مثل همیشم! میگه نه منظورم قیافت نیست....

+کاراش عجیبه..و من اصلا به پر و پاش نمیپیچم...حتی سمتشم نمیرم و نرفتم...!!! با اون یه قدم اشتباه اروم شدم!!! مثل خوره تو جونم بود تا قبلش!!

+به قول شاعر من و این گوشی و عکسای توی لامصب...

گوشه ای از عکس های غروب جمعه پاییزی...




منبع اصلی مطلب : خــــط خطـ...✎.ـے هــــاے یک فــافــツـا
برچسب ها : میگه ,قبلش ,انگار ,خیلی ,میکنم ,میگم ,میکنه میگه ,برای خودم ,جمعه پاییزی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : ۵